الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
645
إحياء علوم الدين ( فارسى )
قاطعان راه خداى باشند . و هر يكى از ايشان در شهر خود نايب دجّال باشد ، بر دنيا حريصى نمايد ، و هوى را پسر وى كند ، و از تقوى دور شود ، و مردمان به سبب ديدن او بر معاصى دلير شوند ، آن گاه آن علم از او به امثال او رسد ، و ايشان نيز آن را در بدى و متابعت هوى وسيلت سازند ، و آن تسلسل پذيرد . و و بال همه راجع شود به معلمى كه او را علم آموخت با آن چه فساد نيت و قصد او مىدانست ، و انواع معصيت از اقوال و افعال در طعام و لباس و مسكن او مشاهده مىكرد . پس اين عالم بميرد و آثار شرّ او در عالم هزار سال و دو هزار سال منتشر بماند . و خنك كسى را كه بميرد و گناهان او با او بميرد . پس عجب از جهل او باشد چون گويد « انّما الاعمال بالنّيّات » ، و مقصود من نشر علم دين بود به آن ، پس اگر او آن را در فساد كار بندد معصيت از او باشد نه از من ، و قصد من جز آن نبود كه او بر خير بدان استعانت كند . و دوستى رياست و تبع گرفتن و تفاخر به رفعت علم آن را در دل خوب گرداند و شيطان به واسطهء دوستى رياست بر او تلبيس كند . و كاشكى بدانمى كه جواب او چه باشد از كسى كه راهزنى را شمشير بخشد ، و اسبان و اسباب براى او ساخته كند و گويد : مراد من بدان بذل و سخا بود ، و تخلّق به اخلاق خداى ، و مقصود من آن كه بدين شمشير و اسب غزا كند ، چه ساختن اسب و سلاح براى غازيان از فاضلترين قربتهاست ، پس اگر او آن را در راه زدن صرف كند عاصى او باشد . و فقها اجماع كردهاند بر آن كه آن حرام است ، با آن چه سخا نزديك حق تعالى دوستترين اخلاق است ، تا به حدى كه پيغامبر - عليه السلام - گفت : انّ للَّه تعالى ثلاثمائة خلق من تقرّب إليه بواحد منها دخل الجنّة و احبّها إليه السّخاء ، اى ، خداى - عز و جل - را سيصد خلق است ، هر كه به يكى از آن تقرب نمايد در بهشت رود ، و دوستتر آن نزديك او سخاست . و كاشكى بدانمى چرا اين سخا حرام شد ، و چرا بر او واجب گشت كه در قرينهء حال او « 37 » نگرد ، تا چون او را از عادت او روشن شود كه به سلاح بر بدى استعانت كند بايد كه در سلب سلاح او سعى نمايد ، نه آن كه او را به غير آن مدد كند . و علم سلاحى است كه بدان با شيطان و دشمنان خداى جنگ كرده شود . و باشد كه دشمنان خداى را بدان معونت كرده آيد و آن هواى است . پس هر كه هميشه بر گزيننده باشد دنيا را بر دين خود ، و هواى خود را بر آخرت خود ، او به سبب قلت فضل خود از آن عاجز بود ، پس چگونه روا باشد مدد كردن او به علمى كه به واسطهء آن به شهوتهاى [ 484 ] خود برسد ، بلكه هميشه علماى سلف تفقد كردندى احوال طلبهء علم را ، پس اگر از ايشان در نفلى از نوافل تقصيرى ديدندى آن را انكار كردندى و اكرام او بگذاشتندى ، و چون از او فجورى يا استحلال حرامى ديدندى از او ببريدندى و از مجالس خود او را براندندى ، و با او سخن نگفتندى
--> ( 37 ) آن ظالم .